يسنا جانيسنا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره
پارسا خانپارسا خان، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

روزهای بی تکرار داشتن یک فرشته ناز

روز مادر

دلم ضعف می رود برای دنیای مادری ؛ دنیایی که متعلق به خودت نیستی ... همه جا حضور کسی را احساس می کنی که آنقدر  بی پناه است که آغوش تو آرام اش کند ... آنقدر کوچک است که دست های تو هدایتش می کند ... آنقدر ضعیف است که شیره جان تو پرورش اش می دهد ... مادری را دوست دارم چون به بودنم معنا می دهد.. چون ارزشم را به رخم می کشد و یادم می دهد هزار بار بگویم "جانم" و  باز هم کم است برای شنیدن "مادر"  از امانت خدایم ... مادری را دوست دارم ... هر چند در آینه خودم را نمی بینم ؛ آن زن خسته؛ ژولیده و کم خواب در قاب آیینه را تنها وقتی می شناسم که دست های  فرشته ای را به گردنم گره می خورد و با خنده می خو...
11 فروردين 1395

سفر به قشم

سلام عزیز مامان ... دوباره و دوباره عیدت مبارک عزیزم ...  امسال عید سفری که داشتیم به قشم بود با عمو مجید و عمو جواد و باباجی ... تو این سفر شما دقیقا 1 سال و 3 ماه و 15 روزت بود   با این که کالسکه هم برات برداشته بودم ولی همین که به فرودگاه رسیدیم از شدت خوشحالی دیگه تو کالسکه بند نمی شدی و می خواستی راه بری ... تو هواپیما اولش یه کم بیدار بودی ولی بعد خوابیدی ... اونجا هم تا رسیدیم  تا آخر شب شما و  حلما کنار ساحل راه می رفتید تا جایی که ما دیگه خسته شده بودیم ولی شما هم چنان انرژی داشتید... روز اول صبح تا ظهر رفتیم جزیره هنگام و جنگل حرا .. جزیره هنگام سوار قایق شدیم همگی .. تو راه رفت ش...
8 فروردين 1395

عید 1395

سلام عسل بانو ... سلام خانم خانما .... دومین عیدت مبارک عزیزم    انشالله که امسال ؛سالی پر از خیر و برکت و سلامتی واسه هممون و مخصوصا شما باشه خانمی ...  سال تحویل امسال من و شما تنها تو خونه بودیم که البته شما هم در خواب ناز تشریف داشتی ... بابا و باباجی و عمو مجید  و زنمو زهره و عمو جواد رفته بودن سر خاک مامان جون ... چون امسال اولین سالی بود که مامان جون پیش ما نبود ..  به  خاطر هوای سرد ما نرفتیم.. اما خب سال نو رو آغاز کردن در کنار فرشته ای که تو خواب ناز و معصومانه بود هم حال و هوای خاصی داشت و برای من از همه ی دنیا زیباتر بود ....   خلاصه که روز اول عید ظهر ...
4 فروردين 1395

مروری بر سال 1394

سلام عسل بانو .... دیگه کم کم افتادیم تو روزشمار آخرای اسفند و منتظر واسه یه سال جدید ،پر از اتفاقات خوب و خوشایند  گل من سال 1394 پر از اتفاقات خوب و بد بود  بدترین اتفاق امسال رفتن مامان جون از کنار ما بود ... یه اتفاق سخت و غیر قابل باور .  بعد از اون دو بار سرماخوردگی شما  جزو بدترین اتفاق ها بود چون جلوی چشم ما اذیت می شدی از مریضی . گرچه اینقدر صبور و خوش اخلاق و آروم و البته  خوش خنده بودی که حتی تو مریضیت هم ما رو می خندوندی.. اما امسال پر از اتفاق های خوب و قشنگ هم بود ... عید سال 1394 یسنای عزیزم 100 روزش بود یعنی 3 ماه و 10 روز .  یه کوچولوی ناز و دوست داشتنی که وجودش رحمت ...
24 اسفند 1394

15 ماهگی فرشته ی نازم

سلام عزیز مامان .... سلام نفس من ... حال و احوالت که شکر خدا خوبه .... 15 ماهگیت مبارک عسلم انشالله 150 ماهگیت و جشن بگیریم گل من ....  ببخش عزیزم که یه چند روزی دیر مطالب مربوط به این ماهت و آپ کردم آخه دیگه نزدیک عید ه و ما هم مشغول کارهای    شب عید ... این روزا اینقدر دلبری می کنی که نمی دونم از کجا شروع کنم به نوشتنش ... دیگه اینقدر قشنگ و ناز راه میری وحتی بعضی  وقتا اینقدر تند میری که انگار داری می دویی ... خوشگل من اول از همه بریم سراغ کارهای جدیدی که یاد گرفتی .... از بازی ها آتل متل تو توله رو بلدی و وقتی می خونم برات دستتو می زنی به پاهات ... کلاغ پر هم بلد شدی و انگشتت ...
21 اسفند 1394

14 ماهگی نفسم

لذ تی  برتر از این نیست که جوانه ای در درونت بپرورانی و  آنگاه که قدم های لرزانش را به این دنیا می گذآرد فرشته نجاتش   شوی و نیاز های کودکانه اش را با دل و جان برآوری و روزی نه چندان دور از آن زمان که شیره جانت را شبانه خسته و ناتوان    در دهانش می نهی یا دست و پاهای ظریف و ناتوانش را نوازش می کنی ،روی دو پاهای کوچکش بایستد و چند قدم تا آغوشت     را با خنده و هیجان گام بردارد و خودش را روی وجودت رها کند ؟؟ گرمای تنش را حس می کنی و تو هم در شادی این گام   بزرگش به سوی آینده شریک می شوی ....     وصف ناپذیر است که زمانی به چشم هایم می نگری و با نگاه و لبخ...
19 بهمن 1394

عکسای آتلیه 13 ماهگی

سلام عروسکم ... سلام خوشگل خانوم .... بالاخره بعد از 14 روز انتظار ،امروز عکس های آتلیه رو گرفتیم .. . خیلی خیلی خوشگل و ناز شدن .... خودم که خیلی خوشم  اومد ... البته نا گفته نباشه که عکسا رو تو با کمی تاخیر تو 13 امین ماهگردت گرفتیم و البته شما خیلی همکاری کردی تو  گرفتن عکسها ... پس بدون معطلی بریم سراغ عکسها ...                                      ...
7 بهمن 1394

سرزمین عجایب

T سلام عزیز مامان .... سلام نفسم .... شکر خدا این روزا حالت خوبه و روز به روز داری شیرین تر و خشگل  تر و البته بزرگتر و خانوم تر میشی ... اینقدری که   بعضی وقتا باورم نمیشه که تو همون دختر کوچولویی هستی که یه زمانی از عروسکهای بیبی برن هم کوچکتر بودی .... عروسک مامان این پست مربوط به آخرین روز ماه دی سال 1394 هست که من و شما و بابا به همراه ایمان رفتیم سرزمین عجایب ....   اول  که کلی ذوق کرده بودی بعد هم با تعجب به  اسباب بازی ها نگاه میکردی.... اولین بازی که سوارت کردم تاب بود   که فقط با تعجب نگاه میکردی و زودتر از تایم تموم شدنش پیاده کردم انگار خیلی خوشت نیومد بود .....
30 دی 1394

از 1 روزگی تا 365 روزگی

سلام عروسک من .... سلام دختر نازم  ... این روزا خیلی دلم هوای نوزادیت رو کرده .... هوای گریه های معصومانه و نازت... هوای بغض کردنات ؛ لبخندات؛ قهقه زدنات .... هوای کودکی معصوم و آروم و دوست داشتنی .... این سری عکسا رو خیلی وقت بود که می خواستم برات بزارم ؛اما ایندفعه فرصت شد تا هم یادی از نوزادیت بکنم هم تو این  سری عکسا کلی یاد خاطرات این یک سالت بیفتم. پس بدون فوت وقت میریم سراغ عکسها .... البته شاید بعضی هاش تکراری باشه ولی چون خودم خیلی دوست داشتم دوباره گذاشتم ...   یسنای عزیزم در لحظه ی تولد ....   یسنا خانوم 2 روزه که هنوز تو بیمارستان بودن ....   یسنا خانوم ...
23 دی 1394

بدون شرح ...

سلام پرنسس من ... سلام میوه  ی زندگیم ...   چند وقت پیش بود که رفته بودم سراغ گوشی قدیمیم که یه سری عکسای خوشگل موشگل پیدا کردم که ابتکار خودم بود کلی با عکسای کوچولو یی  هات ، حال کردم و گفتم اون عکسای گوشی قبلیمو با عکسایی که جدید برات درست کردمو، همه رو تو یه پست اختصاصی و البته جدا بزارم .... اینم شما و تغییرات و حالات مختلف از 1 روزگی تا 1 ماهگی و.... و تا 1 سالگی                                          &n...
23 دی 1394